تبليغاتX
تنها غریب بی کس - شعرهايي نوشتم که دگر
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

شعرهايي نوشتم که دگر
سه شنبه بیستم تیر 1385-1:45 AM

شعرهايي نوشتم که دگر...نام و يادش در آن جاي نداشت...عين مردن بود ولي!فراموشم
شد!نه که آسان به سان جان کندن فراموشم شد....که او بود ..که او رفت..که دلم شکست و
او رفت...روزها بگذشت...و او روزي آمد... به سراغم آمد...پر از حسرت عشق... پر از
بغض فرو خورده ي من..وقتي از عشق و نشانش همه جانم تهي بود...آمد از عشق سرود و
گريست...چشم هايش خسته بودند.. پراز حرف و فقط يک جمله ادا کرد:"من پشيمانم" دير
بود....دير بود...سينه ي سوخته ام را جاي دل خالي بود..ذره ذره اين سالها روزها
ماهها...دل من را به يغما برد..دير بود..او سخن مي گفت من سرم پايين بود..."بيا تا
عاشقي را آغاز کنيم..هر چه بگذشت ..بگذشت!بيا با هم پرواز کنيم...بدان که بال وپرم
تويي...خسته از ديروزم..براي فردا اميدم تويي" من سرم پايين بود..يادم آمد روزي که
با او گفتم:بي تو من ميميرم و او خنديد... سرپر از غوغا ...که برانم او را.. ناگهان
جاي خالي دلم فرياد زد :جاي خالي دلت که يادت هست؟!دل او را نشکن..بايد بخشيد...و
لبخند زدم..روزها بگذشت...او سخن ها گفت و من تنها لبخند زدم...و روزي گفتم:اما
عاشقي دل مي خواهد !من دلم...و او خنديد باز هم خنديد...او نمي فهميد...من دلش
نشکستم که او هم بداند که چه سان..ذره ذره دل آدم را غم عشق مي کاهد...
و او خنديد به اينکه من دل ندارم...گفت اما تو خوبي مهرباني...گفتم ولي دل
ندارم...عاشقي دل مي خواهد..گفت تو با من مي ماني!!گفتم دل ندارم...گفت تقصير من
است؟همه جانم به فرياد آمد..آري..و گفتم نه!!گفت اين يک شوخيست تلافيست...بغض او
بغض خودم را به يادم آورد...لبخند زدم..تلافي نيست اما آري شوخيست
گفتم آري دوستت دارم اما دروغ بود... پايت مي مانم اما دروغ بود...گفتم عاشقت هستم
اما دروغ بود... !!! و او خنديد و من!احساس کردم که دوستش دارم!!
 پس هنوز ذره ي کوچکي از دل باقي بود!!!با همه تاب و توانم در نهانخانه ي دل پنهانش
 کردم که نبيند...که آنرا هم از من نگيرد
ذره کوچک و بشکسته ي دل عاشقش شد و من ترسيدم!که او هم برود از دستم...دستها باز هم
لرزيدند..اشکها باز هم غلتيدند و فرياد زدم: من از او بيزارم!!من از او بيزارم!!و
او را راندم...همه روزها همه سالها همه شبها که به يادش تا سحر زار زدم يادم
هست..من از او بيزارم...و دلم آرام گرفت..از تب و تابش افتاد..آري اي دل تو بمان با
من..من بدون تو دگر ميميرم..آن ذره ي کوچک قدر عالم وفا داشت..و او با من
ماند...جان خسته ي من را او نگه داشت!!!!.


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته