تبليغاتX
تنها غریب بی کس -
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

جمعه یکم خرداد 1388-3:28 PM

نيمه شب اواره و بي حس و حال

نيمه شب اواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي اغاز كرديم در خيال

دل به ياد اورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي ميگذشت

يك دوسال از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد اورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

ان نظر بازي ان اسرار را

ان دو چشم مست اهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

امد و هم اشيان شد با منو

همنشين و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم كه جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خابگاه خستگي

اين چنين اغاز شد دل بستگي

واي از ان شب زنده داري تا سحر

واي از ان عمري كه با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم  اين عشق مي شد بيشتر

امد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما اغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق وان شويدرياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز روي عشق تو ويران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت گفت در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست ميدارم بدان

شوق وصلت را بهسر دارم بدان

چون  تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي ميشود غمهاي من

با تو زيبا ميشود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افزون شده  

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از  زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس او در دل جا نبود

ديده جز در روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره افاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي مارا نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار مارا از جدايي غم نبود

در غمش مجنون عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم  نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده ان عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

ان كبوتر ناگهان از بند رفت

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول ان رحمت نشد

ان طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوش دلي تقدير نيست

با  چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره اب گشتم كم شدم

اخر اتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من عشق من

از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

ديشب از كف رفت

فردا را نگر

اخر اين بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل ميند

عاشقي را دير فهميدي چه زود

عشق ديرين گسسته تارو پود

گرچه اب رفته باز ايد به جون

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم اشيانت هر كس است

باش با او ياد تو مارا بس است

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته