تبليغاتX
تنها غریب بی کس - تا چشمهاشو باز کرد
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

تا چشمهاشو باز کرد
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386-2:0 AM

تا چشمهاشو باز کرد ٬نگاهش به ساعت افتاد و زیر لب گفت:(( لعنتی ! )) صداش در نمیومد٬یه لحظه خوشحال شد٬ شاید میتونست امروز توی رختخواب بخوابه و از کاری که انقدر ازش متنفره برای یه روزم شده فرار کنه. پدرش بیکار بود و خواهرش دانشگاه میرفت و اون تنها کسی بود که بقیه بهش تکیه کرده بودند.صدای مادرش رو میشنید که نگران بود مبادا دیر کنه.خواست به پهلو غلط بزنه که متوجه دستها و بعد از اون پاهای باریک و سیاه و وحشتناکش شد. به زحمت سرش رو بالا آورد و شکم سیاه و بزرگش رو با وحشت نگاه کرد.همون موقع خواهرش آهسته به در زد تا از حالش باخبر بشه.تمام ترسش این بود که اگر خواهرش اونو به شکل یه سوسک اما به بزرگی یه  آدم ببینه چه عکس العملی نشون میده !با اون دستای کوچیکش سعی کرد بلند بشه اما بیفایده بود. با فریاد گفت: (( الان میام نگران نباش )) اما فقط صدای خس خس خودشو شنید. با تمام قوا خودش رو روی زمین پرتاب کرد و سرش محکم به زمین کوبیده شد. همون لحظه در باز شد و مادرش وارد اتاق شد و با دیدنش فریاد کشید و بیهوش شد. به دنبالش بقیه هم وارد شدند و شروع به گریه و رازی کردند. با سختی  از جا بلند شد و خواست به طرفشون بره که همگی با وحشت فرار کردند. پدرش یه سیب به طرفش پرتاب کرد و سیب توی کمرش فرو رفت. درد شدید باعث شد که دیگه ادامه نده و یه گوشه بشینه.

از اون روز تنها توی یه اتاق تاریک زندگی میکرد. روزای اول خواهرش وقتی میدید بشقاب غذاش دست نخوردست ناراحت میشد اما کم کم همه فراموش کردند که توی اون اتاق نمور و تاریک کی زندگی میکنه٬ تا اینکه یه روز با صدای گیتار خواهرش بیدار شد. همون گیتاری که خودش براش کادو گرفته بود و به زور به کلاس فرستاده بودش٬ در اتاق باز بود. اروم لای در رو باز کرد تا بهتر گوش کنه که فریاد بقیه اونو از جا پروند. آروم به اتاق خودش خزید و در دوباره پشت سرش بسته شد. آروم سرش رو روی زمین گذاشت در حالی که سرشار از حس ترحم و درد و عشق نسبت به خانوادش بود.

صبح فردا با پیدا کردن جسد بیجانش همه نفسی از آسودگی کشیدند.انگار دوباره زنده شدند. یه بلیط دور دنیا گرفتند و راهی یه سفر طولانی شدند.

 

نمیدونم برداشتتون از این داستان چیه اما این فقط یه داستان معمولی نیست. حرفایی توشه که میتونه زندگی آدم رو عوض کنه. خیلی دلم میخواد نظرتون رو بدونم و بدونم چقدر تحت تاثیر قرار گرفتید.


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته