تبليغاتX
تنها غریب بی کس - سرنوشت تلخ يك دختر ايراني-گفتگو با يکي از کارگران جنسي ايراني در اروپا
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

سرنوشت تلخ يك دختر ايراني-گفتگو با يکي از کارگران جنسي ايراني در اروپا
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:20 PM

خودش ميگويد:''ايراني ام ديگه، پوستم كلفته! هر كي ديگه جاي من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!''
مارال يكي از هزاران دختران ايراني است كه در خارج از كشور به عنوان كارگر جنسي به كار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميكنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني كه به نام ازدواج، كار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي كودك ربا به خارج از كشور آورده ميشوند را افزود. بدشانس ترينشان پس از تجاوزهاي مكرر، زنده زنده به قاچاقچيان اعضاي بدن فروخته ميشوند و آنها كه زنده ميمانند سرنوشت چندان بهتري ندارند.

بسياري از بازارهاي برده فروشي پاكستان و امارات مستقيما به حرمسراها فرستاده ميشوند تا به ازدواج با مرداني كه جاي پدربزرگ آنها را دارند درآيند يا بدست قوادان ميافتند و تا زمان زيبايي و جواني مورد بهره كشي جنسي قرار ميگيرند و پس از آن به كلفتي گمارده ميشوند.

در اين ميان آنها كه به كشورهاي پيشرفته ميآيند اگرچه به دليل رعايت حقوق انساني از شرايط ظاهرا بهتري برخوردارند ولي به دليل نداشتن پول، نبود مدارك اقامت، ندانستن زبان و تنهايي سرگردان مي مانند تا دست سرنوشت آنها را به كدام سو پرتاب كند.

چه بازارهاي برده فروشي پاكستان، افغانستان يا امارات باشد و چه آژانس هاي مدرن اينترنتي سرويس هاي سكسي در كشورهاي پيشرفته، همه جا جهاني بي تفاوت است كه درآن پا اندازان بين المللي، گروههاي خلاف كار و افراد بيرحم در سكوتي همدستانه در كمين نشسته اند. حكايت اين دختران، داستان آشنايي است كه همه كس ميداند، با اينحال ناگفته ها بسيار است. با مارال به گفتگو مي نشينيم.


مارال دوست داري داستان زندگي ات رو از كجا شروع كنيم؟ از وقتي ايران بودي؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا كه دلم هم خيلي تنگ شده.، اين هفته دوبار خواب ايران رو ديدم. زيباترين خاطراتي كه از زندگي ام دارم مال موقعي است كه اونجا خونه پدرم بودم. از وقتي يادم مياد با بابام بودم. وقتي از مادرم جدا شد ديگه بخاطر من ازدواج نكرد. ميترسيد دختر عزيز دردونه ش يه وقت اذيت بشه! ولي مادرم به اجبار ازدواج مجدد كرده بود. اونو كم ميديدم. هميشه گرفتار زندگي و بچه هاش بود.

بابام آدم آروميه. از اونا كه از اداره ميآد خونه و شام و چايي و تلويزيون! ماهي يه بارهم با دوستاش دور هم جمع ميشدند حرف ميزدند، تخته بازي ميكردند. تنها كار بدي كه در زندگيش انجام ميداد فقط سيگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر كه شورش رو در بيارم! درسم رو ميخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولي بقيه اوقات همه ش با دخترهاي فاميل و دوستام بودم. پارتي، مهماني دخترونه، رقص، موزيك، از دروديوار بالا ميرفتيم.

ولي بعد كه ديپلمم رو گرفتم خونه نشين شدم. يعني دانشگاه آزاد قبول شدم ولي نتونستم برم. خرجش زياد ميشد و ديگه سالهاي آخرحقوق بابام براي خرج خونه كم مي اومد چه برسه شهريه دانشگاه آزاد كه هر سال بالاتر ميرفت. من شرايط رو درك ميكردم. توقع مالي چنداني نداشتم ولي عوضش تشنه آزادي بودم. دوست داشتم هرچي دلم ميخواد بخندم! باورتون ميشه يه دفعه منو به همين جرم تو خيابون گرفتند!

بعدش بردند منكرات خيابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم كردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام ميخواستيم بريم مسافرت، تو خيابون آهنگ گوش بديم، حرف بزنيم... نميشد. همه چيز يواشكي بود. خسته شده بودم.

يعني دليل خروجت از ايران بخاطر نداشتن آزاديهاي اجتماعي بود؟
هم اون هم بيكاري. تا ديپلم گرفتم رفتم دنبال كار ولي كار كجا بود؟ براي تحصيل كرده ها و متخصص هاش هم كار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ريخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چي؟ تعريف كن.
اولش كه تازه ديپلم گرفته بودم دنبال كار روزنامه ها رو ورق ميزدم ديدم يه دكتر آگهي داده براي منشي مطب. مال محل خودمون هم بود. فوري تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردايش رفتم ديدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر ميكنند!

يكي هم دادند دست من. غير از سوالات مربوط به سن و تحصيلات و وضعيت خانوادگي بعضي سوالهاي ديگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسي ميپوشيد يا چه هنرهايي داريد! من هم نوشتم فقط يه كمي ملوديكا ميزنم! بعد آقاي دكتر آمد برگه هاي همه را گرفت و گفت برويد بعدا به شما خبر ميدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش ميون اينهمه زنها و دخترها كه ديدي من از تو بيشتر از همه خوشم اومده و ميخوام استخدامت كنم. فقط شك دارم كه بتواني از پس همه كارها بر بيايي! گفتم من دختر باهوشي هستم.

از دهسالگي دارم خانه مان را اداره ميكنم! هر كاري را برايم توضيح دهيد ميتونم. گفت وظيفه تو اينجا يكي كارهاي مطبه به اضافه كارهاي شخصي من مثل ماساژ پا و كمر. بعد گفت پاشو وايسا تا نشونت بدم كجاهام بيشتر درد ميگيره! منم بلند شدم و گفتم آقا من براي اين كارا اينجا نيومدم! عصباني اومدم خونه ولي نااميد نشدم و به بابام هم هيچي نگفتم. اين بار براي كار به دوست و آشناهام سپردم. يكي يه شركت خصوصي رو معرفي كرد كه منشي ميخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ايندفعه خيالم راحت بود كه طرف آشناست و رعايت بعضي مسائل را ميكند. در زدم و خود آقاي رييس در را باز كرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلاني براي كار آمده ام گفت شما از همين حالا با حداكثر حقوق استخدام هستيد!

گفتم ميشه لطفا بگين كار من اينجا چي هست؟ گفت هيچي! شما فقط تو اين شركت راه برين يا پشت ميز بنشينيد و جواب تلفن بدهيد. من خودم همه كارها رو ميكنم!
نيم ساعت هم نگذشته بود كه دستور داد ناهار آوردند. بعد در شركت را قفل كرد و گفت كار ديگه بسه، الان موقع استراحته! وقتي داشتيم غذا ميخورديم برايم شروع به تعريف كرد كه با وجود وضعيت خوب مالي و زن و بچه، زندگي اش غم انگيز و خالي است و او نياز به دختر جواني دارد كه براش درددل كند. بعد يكدفعه گريه كنان به من حمله كرد و گفت كه اگر نذارم سرشو رو سينه من بذاره خودشو ميكشه! من هم جيغ زدم و فرار كردم. شب همه رو براي بابام تعريف كردم. گفت دخترم فعلا بشين خونه يه لقمه نون هست با هم ميخوريم تا بعد ببينيم چي ميشه. يكي دوسال خونه نشين بودم تا براي اولين بار در زندگيم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بيست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نميخواستند اون بره سربازي. يكبار گفت: مارال ميخوان منو بفرستند آلمان پيش خاله ام تو هم با من بيا! بيشتر به خاطر اون بود كه از ايران اومدم. اون سردنيا هم ميخواست باهاش ميرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه كه نه! بابام خيلي دوستم داشت. همه زندگيش بودم. از صبح كه بيدار ميشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من ميرفت. هر چي شعر بود كه توش اسم آهو بود برام ميخوند! وقتي گفتم ميخوام برم خارج رنگش پريد! گفت نه، اينهمه برات زحمت كشيدم تنها كجا تو رو بفرستم، معلوم نيست چي به سرت بياد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتيم، نصيحت كرد، دعوا كرد، فاميلها و دوستهامو واسطه كرد ولي من پامو كردم توي يك كفش كه اينجا آينده اي نيست و بايد برم. ميدونستم تحمل اشكهاي مرا ندارد هر شب با چشمهاي قرمز مي نشستم جلوش. آخرش يك شب راضي شد و اجازه داد. يه تيكه زمين داشت كه براي پيري كوري اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد كه بدم به قاچاق چي كه قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالاي سرم نشست و منو نگاه كرد. هيچوقت مثل موقع خداحافظي نفهميده بودم چقدر دوستم داره. يك لحظه دست منو ول نميكرد. داشت مي مرد!ميگفت دخترم جونم بودي و انگار حالا داري از تنم بيرون ميري.
برايت بهترين آرزوها را داشتم ولي زمونه ياري نكرد. از اين به بعد هم ديگه من نيستم تو خودت بايد مواظب باشي، تو آهوي كوچكم را به خودت و خدا مي سپارم. بعد هم كه آمدم.

از سفرت بگو.
آخ كه چه سفري. من كه اولش از خوشحالي هيچي نمي فهميدم. فكرش رو بكن براي اولين بار با پسري كه عاشقش هستي مسافرت كني! اصلا سختي كوههايي را كه بايد از آنها بالا و پايين ميرفتيم، تاولهاي پا، گرسنگي و تشنگي هيچي حاليم نبود. به همين راضي بودم كه كنار هم راه ميريم. با هم غذا ميخوريم. حرف ميزنيم...

البته پدرم موقع خداحافظي او را ديده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من ميرسيد. نميگذاشت سختي بكشم. تا با هم بوديم همه چي خوب بود. خطرات رو باهم رد كرديم. اگرچه خيلي بدبختي كشيديم، فكر كنيد پنج شش تا كشورو قاچاقي، نصف راه قايم شده تو ماشين و جاده و نصف راه پياده و يواشكي از كوه و جنگل و دشت بياييد! تو صربستان كه اصلا قاچاقچيه مارو يك هفته تو جنگل زير بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نميدونم رفتند كجا!

البته بعدش با آب وغذاي حسابي اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه اي كه ازش ميگذشتيم غرق ميشدند. سرعت آب خيلي زياد بود بردشون! بعدا فهميديم كه هر هفته يكي دو تا مسافر همونجا غرق ميشند! تو بوسني هم سه روز آب و غذا گيرمون نيومد داشتيم از گرسنگي و تشنگي ميمرديم. رسيديم به يك مزرعه بلال و افتاديم توي بلال ها به گاز زدن و مكيدن شير بلال ها به جاي آب!

سفر زميني اونهم غيرقانوني خيلي خطرناكه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همين داستان سفر ما خودش يه كتابه! ولي ايتاليا ديگه همه از هم جداشديم.

چرا؟ دعوايتان شد؟
نه بابا. ايتاليا گير يه گروه گانگستر افتاديم. قبلا هم در راه چند بار گير آدماي عوضي افتاده بوديم. ولي قاچاقچي مان با پول يا نميدانم چه كلكي شرشان را كنده بود. تو ايتاليا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو كتك زدند و از هم جدايمان كردند. نميدونم ديگه چي به سرش اومد. منو بردند يك خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زنداني بودم. رييسشون منو براي خودش نگهداشته بود. نميتونستم با كسي تماس بگيرم . جايي رو بلد نبودم. زبان نميدانستم. پول نداشتم، هيچ مدرك شناسايي نداشتم. اگر هم فرار ميكردم جايي نبود كه برم. پليس منو بلافاصله دستگير ميكرد و دوباره همون كشوهايي رو كه اومده بودم زندان به زندان پس مي فرستادند تا به ايران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم براي يكي از دوستان پدرم كه ميدونستم تو ايتالياست تلفن بزنم و آدرس جايي را كه بودم بدهم. او هميشه به خانه ما مي آمد. ميدانستم كه گلويش پيش من گير است. وقتي ازش كمك خواستم ميآد و اومد. منو با ماشين سوار كرد وبه يك هتل برد!

البته بعدش با من خيلي دعوا كرد كه چرا همينطوري و حساب نشده از ايران راه افتادم اومدم. يكماه بعد خودش مرا قاچاقي به اتريش آورد و توانستم اعلام پناهندگي كنم. بعدش هم مرابه يكي از كمپ هاي پناهندگي نزديك وين بردند. يكسال آنجا بودم تا اومدم بيرون.

چرا با پاسپورت و قانوني از كشور خارج نشدي؟ پدرت كه اجازه ميداد.
آره ولي دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقيه هم به همچنين چون ما حدود 5 تا مسافر بوديم. البته بابام بيچاره هي ميگفت پاسپورت بگيرم ولي اون آقايي كه مارو مي آورد گفت لازم نيست! پاسپورت ايراني به درد نميخوره، جايي كه باهاش ويزا نميدند هيچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پليس بگيره ميفهمه از كجا اومدين و دوباره ميفرسته همونجا!

آلمان هم كه رسيديد پناهنده مي شيد ديگه پاس لازم ندارين! بعد هم دولت اونجا خودش همه چي بهتون ميده!

از اون پسر ديگه خبر نداري؟ ميدوني زنده است يا مرده؟
زنده است. اونا كه منو دزديدند اونو همونوقت ول كردند. يكي از هم سفرهامونو همين جاديدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ايتاليا رفت. دنبال من هم گشته بود ولي آخه حيوونكي خودش هم غير قانوني اونجا بود! كاري از دستش برنمي اومد.

ميتونم بپرسم اولين بار كي رابطه جنسي داشتي؟
وقتي در تركيه بوديم. اولين شبي كه با هم در اتاق هتل خوابيديم چون قبل از آن همه اش تو كوه و دره بوديم و چند نفرديگه هم باهامون بودند! من با اينكه عاشق دوستم بودم ولي ترجيح ميدادم بازم صبر كنيم. ميخواستم اول به آلمان برسيم عروسي كنيم.

ولي او ميگفت عزيزم آخه چه فرقي ميكند! فكر كن ازدواج كرديم اومديم ماه عسل!من اول يه كم عذاب وجدان داشتم. ولي وقتي تو ايتاليا بهم تجاوز كردند خدا را شكر كردم كه دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زياد! مگه تجاوز چيه؟ وقتيه كه باهات كاري رو ميكنند كه نميخواي تجاوزه ديگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولي بهرحال نتوني از خودت دفاع بكني! ميشه ديگه راجع به اين موضوع صحبت نكنيم؟

آره ولي ميدوني كه به عنوان انسان اين حق را داري كه اجازه ندهي به تو دست بزنند. زن بايد با كسي رابطه داشته باشد كه خودش ميخواهد نه اينكه مجبور باشد.
اين قشنگ ترين حرفيه كه تو زندگيم شنيدم. اگر اينجور ميشد خيلي خوب بود ولي حيف! براي من كه فعلا عملي نيست. شايد براي اون دخترايي است كه وضعشون خوبه ، نه ما فقير بيچاره ها! اگرچه اونها رو هم فكر نكنم!

بعد كه به اتريش آمدي چكار كردي؟
اول كه فرستادنم توي كمپ پناهنده ها. ميگفتند اين همون كمپيه كه زمان نازيها، اسراي يهودي رو توش نگه داري ميكردند تا بعد دسته جمعي بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختموني بودم كه مال ايرانيها، هنديها و افغانيها بود. بين پناهنده هاي ايراني همه جور آدمي بود.

از مهندس و دكتر با خانواده هايشان گرفته تا آدماي خلاف. زن با بچه يا زن تنها هم زياد بود ولي دختر تنها به سن من نبود. اوايل اونجا هركس به آلمان ميرفت مشخصات دوستم را ميگفتم تا به او خبر برسد كه من كجا هستم. همه اش فكر ميكردم كه اون ميآد و منو از آن جاي كثيف وحشتناك نجات ميده. اوايل با يكي دو خانواده ايراني بودم.

ولي بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گير بچه هاي ايراني كه هر دقيقه مزاحمم ميشدند، شب بالاي تختم ميآمدند و يا داخل حمامم ميشدند. هر چه بهشان ميگفتم شما را بخدا من دوست پسر نميخواهم. ولم كنيد! توي سرشان نميرفت. ميان آنها يكي بود كه از بقيه بهتر به نظر ميرسيد. فكر كردم كه اگر او را انتخاب كنم بقيه راحتم ميگذارند.

همينطور هم شد ولي بعد از دو ماه اون كارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اينبار وضع بدتر بود چون ميگفتند پس اهلش بودي و نميگفتي! خلاصه مجبور شدم دومي را هم انتخاب كردم و بعد سومي... ولي در عوض ديگر راحتم گذاشتند. بهم كمك ميكردند، نوار موسيقي، بليط قطار يا گاهي حتي پول ميدادند.

بقيه زنها و دخترها ي ايراني هم همين مسائل تو رو داشتند؟
نميدونم. اگه تنها بودند كه حتما داشتند. البته در اتريش دختر و زن تنها زياد است. آنها كه اقامت قانوني دارند يا دانشجويند و ...بهرحال يكجوري با اين مسائل برخورد ميكنند.

ولي من سنم كم بود، تنها و بدون پول هم تو كمپ افتاده بودم، بدبختي كه هم ايران و هم اينجا بلاي جانم بود اينكه خوشگل بودم! براي همين بيشتر بهم گير ميدادند. حالا موهايم را كوتاه كرده ام قبلا تا كمرم بود هميشه دورم ميريختم.

پدرم هيچوقت نميگذاشت موهام رو كوتاه كنم. هر كاري ميكردم باز از زير روسري يك كمي اش مي اومد بيرون. سرهمون يكذره مو، يك عالمه دردسر داشتيم! فرار كردم اومدم خارج آزاد بشم، نميدونستم اينجا هم اسيريه!

تمام مدت در كمپ بودي؟
نه، چند بار كه بليط قطار گيرم اومد رفتم وين را ديدم. فكر ميكردم اگر پناهندگي ام قبول شد ميرم اونجا كار پيدا مي كنم. همونوقت دولت اتريش تصميم گرفت كمپ ما رو خالي كنه. سيل پناهنده ها به اروپا سرازير بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفي همه رو دادند دستشون و پناهنده هاي قبلي را مثل زباله ريختند كنار خيابان.

همه شوكه شده بودند و توي سرخودشون ميزدند! فكر كن خارجي هستي، اقامت نداري در نتيجه اجازه كار نداري، پول هم نداري، آقازاده هم نيستي كه با چمدان پر از اسكناس آمده باشي.
تو كمپ هر كي رو ميديدي صد دلار دويست دلار يا حداكثر هزار دلار ته كيفش قايم كرده بود براي روز مبادا و روزا رو با جيره غذايي همونجا سرميكرد تا جواب پناهندگيش رو بگيره يا براش پول بفرستند و بره يه جاي ديگه.

نميدانم بقيه با چه معجزه اي خودشون را نجات دادند ولي من نتونستم. فكرم كار نميكرد. تمام زندگي ام يك كوله پشتي بود با يك برگه پناهندگي كه روي آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ايستادم تا يكي از مامورها آمد و مرا از كمپ بيرون كرد. يكي دلش برايم سوخت و يك بليط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وين آمدم. شب شده بود و نميدانستم كجا برم، حتي يك خونه آشنا نبود كه درش رو بزنم و كمك بخوام. همينطور بي هدف راه ميرفتم. حالا اون وسط مريض هم شده بودم. 40 درجه تب كرده بودم. سرم باد كرده بود و توش فقط يه فكر بود: برگردم ايران! همه نيرويم را جمع كردم و با كارت تلفن نصفه اي كه داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گريه افتادم.

بيچاره او هم از آنطرف شروع كرد! بهش نگفتم چي شده فقط گفتم ميخواهم بيام.

گفت دخترم ميدوني كه من يك موي تنم راضي به رفتن تو نيود، خودت رفتي. حالا هم هروقت خواستي برگرد.
گوشي را قطع كردم. فكر كردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بليط. بعد هم ايران چكار ميتونم بكنم؟ صداي پدرم خسته و نااميد بود. بعدا فهميدم كه همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب كرده بود! ديدم راهي پشت سرم نيست. همانجا بلند شدم و براي اولين بار شروع به كار كردم.

با تب و مريضي؟
آره داشتم از تب ميسوختم. تمام پوست بدنم از درد تير ميكشيد! مردي كه مرا به خانه اش برد بعدش خيلي ناراحت شد. منو برد دكتر و داروهامو خريد. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را ديدم.

با او نماندي؟
نه. خودش هم نميخواست. بازرگان بود و دائم ميرفت سفر. گفت اگر براي خودت خانه بگيري هر وقت اينجا باشم همديگرو مي بينيم و بهت كمك ميكنم. گفتم من مدرك شناسايي ندارم، نميدونم چطور بايد خونه پيدا يا اجاره كنم. همه كارها رو برايم كرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم كس ديگري را پيدا كردم. اين تنها راهي بود كه براي پول درآوردن داشتم.

براي آينده خودت چه فكري ميكني؟ ميداني كه هر مهاجر سه گنجينه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زيبايي، نيروي كار و قدرت فكر، تو فعلا فقط از زيبايي است كه پول در ميآوري. نيروهاي ديگر هم داري كه بايد از آنها استفاده كني.
آره ميدونم. يكي ديگر هم بهم گفت هميشه جوون و خوشگل نيستي و اين پولها هم هميشه نيست! خودم هم دوست ندارم اين كارو بكنم. هيچوقت دوست نداشتم. من هميشه دختر كاري بوده ام، آرزوم اين بود كه يك كاري داشته باشم كه هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش ميگه درس بخون. ولي آخه چه جوري؟ با هزار بدبختي رفتم كلاس زبان. اگه بدونين چه جوري و درچه شرايطي زبان خواندم باورتان نميشود.

با اينحال از كلاس يك بار هم غيبت نكردم. الان آلماني ميفهمم و حرف ميزنم! ولي حالا چه درس و چه كار اول بايد اقامت اينجا را بگيرم. اقامت هم يا پول حسابي ميخواد و يا ازدواج. بخاطر همين دارم قبول ميكنم با يك اتريشي ازدواج كنم. ماه ديگه قرار است برويم ثبت كنيم. بعد هم ميخوام برم دوره يكي دوساله يك رشته اي رو ببينم و بعد برم سركار.

دوستش داري؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوري باهاش زندگي كنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوي هم كه راه ميرويم به هم نمي آييم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا ميشويم. گفت براي من فرق نميكند.

مهم اين است كه چند سال پيش من هستي! خودم هم فكر كردم حالا كه مجبورم اين سه سال رو هم تحمل ميكنم در عوض مادرم و بچه هايش را يكي يكي مي آرم. البته اينجا هم آش دهن سوزي نيست ولي اقلا ديگر كتك نميخورند!

اينجا تو را ميشناسند؟ ميدانند چكار ميكني؟
كي ها؟ ايراني ها كه نه زياد. اوايل كه خانه گرفته بودم بچه هاي ايراني ميآمدند. اينجا اكثرا آواره هستند، جايي رو ندارند برند! من درك ميكردم.

مي اومدند اولش كلي نصيحت ميكردند كه ناموست رو حفظ كن و ... بعد چند روز ميماندند و هرچي توي خانه بود ميخوردند و ميرفتند. حالا اينا مهم نبود. همه بدبخت شده ايم ديگه! ولي خونه م رو كرده بودند پاتوق! آدرسم رو كه عوض كردم ديگه نديدمشان!
الان هيچ دوستي ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ ميشه براش تلفن ميزنم، ولي اون بيشتر برام نامه ميده. مينويسه دخترم، مراقب خودت باش، سعي كن اصالتت را فراموش نكني. به جايي برسي و مثل هميشه باعث افتخار من باشي.
همه نامه هايش را دارم... بخدا اينجا همون جهنمه، اتريش خوبه براي خود اتريشي ها، آلمان بهشته ولي براي آلماني ها نه براي ما.

وقتي مرداني كه با آنها رابطه داري در مورد مليت ات سوال ميكنند چه ميگويي؟
نميدونم هرچي به فكرم برسد ميگويم غير از اينكه ايراني هستم! دلم نميخواهد براي آنها اسم كشورم را بيارم آبروش بره. دليل نمي شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چيزاي ديگرش رو هم بفروشه ! من يه كم سبزه هستم. بيشتر ميگويم ايتاليايي يا اسپانيايي هستم. ولي بعضي هاشون شروع ميكنند ايتاليايي حرف زدن و اونوقت تق اش در ميآيد!


نمي ترسي از اينكه پدرو مادرت بفهمند چكار ميكني؟
نه. پدرم كه امكان ندارد بفهمد. تمام دنيا هم برايش قسم بخورند او باور نميكند، ميگويد من دخترخودم را ميشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درك مي كند!

اگر خواهرهاي كوچكترت بخواهند وارد حرفه سكس شوند به آنها چه ميگويي؟
هيچوقت نميگذارم. از يك خانواده يك نفر فدا بشه بسه!

براي خودت هم چنين آرزويي داري؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .كنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم ميآمديم، عين يك كارت پستال عاشقانه بوديم. حيف تو ايتاليا كيفم رو دزديدند اگرنه عكس هامونو بهتون نشون ميدادم! ميخوام بعد كه كارم درست شد يه سفر برم آلمان شايد پيداش كنم. به دلم برات شده كه يه روزي دوباره نگاهمون به هم ميافته.

نميدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارين يا نه. بابام خوب حافظ بلده يه دفعه گفتم تلفني برام فال گرفت و يه شعرش اومد كه دقيقا همينو ميگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم يك كتاب حافظ برايم فرستاد.

براي آخرين سوال بگو آيا از اينكه از ايران خارج شدي پشيمان هستي؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همينجوري عشقي راه افتادم غير قانوني آمدم. براي همين خيلي سختي كشيدم. ميدانيد در اين مدت چقدر لحظات وحشتناك داشته ام كه حاضر بودم نصف عمرم را ميدادم در عوض ايران بودم. ولي... .

منبع: شهروند
توضيح: با عرض پوزش از خوانندگان عصرايران و خانم ميترا روشن كه اين مصاحبه را تنظيم كرده اند، بخش هايي از اين گفت و گو بنا به ملاحظاتي حذف شده است


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته