تبليغاتX
تنها غریب بی کس - داستان واقعی
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

داستان واقعی
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384-11:48 AM

نارسايي قلبی داشت ... مادر زادی ...
دساش هميشه سرد بود ... صورتش هميشه زرد ...
نبايد ميفهميد ... دکترا گفته بودن کوچيکترين هيجان به قيمت جونش تموم ميشه ...
از چشای همه ميخوند که دارن يه چيزی رو ازش پنهون ميکنن !
از هر کی که پرسيد چی شده فقط جواب سر بالا شنيد ... کلافه شده بود ...
بدنش ميلرزيد ... از اضطراب و عصبانيت دندوناش روی هم ساييده ميشد ....
اون ثانيه به ثانيه به مرگ نزديکتر ميشد ولی باز هم کسی بهش نميگفت چه اتفاقی افتاده ...
و
پسرک ندانسته از دنيا رفت ...

سالها انتظار مرگ پزشک معالجش رو کشيد ...
هنوزم ميخواست بدونه که چه اتفاقی افتاده بود ...
پسرک به قدری کنجکاو و هيجان زده بود که تمام مردگان را يکی يکی از زير خاک بيرون کشيد
تا پزشک معالجش را پيدا کنه ...
بالاخره موفق شد ... با مشت و لگد و تو دهنی دکتر رو بيدار کرد و با عصبانيت پرسيد :
- اون شب تو بيمارستان چيرو از من پنهون ميکردين ؟ چی بود که من نبايد ميدونستم ؟
دکتر نگاش کرد و با لبخندی تلخ به اون گفت :

چيزه مهمی نبود ... فقط ميخواستيم تو متوجه نشی که ديگه اميدی به زنده بودنت نيست ...

و بعد از چند دقيقه سکوت ... پسرک در دنيای مردگان هم مرده


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته