تبليغاتX
دست نوشته های یه عاشق سرگردون
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

فردا
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-11:12 PM

 

 

یاد من باشد فردا حتما

دو رکعت راز،بگویم با او

و بخواهم از او،که مرا دریابد

و دل از هر چه سیاهی است،بشویم فردا

یاد من باشد،فردا حتماً

صبح بر نور،سلامی بکنم

سیصدو شصت و چهار غفلت را،من

فراموش کنم

سینه خالی کنم از،کینه این مردم خوب

و سلامی بدهم،بر خورشید

یاد من باشد،فردا دم صبح

خواب را ترک کنم،زودتر برخیزم

چای را دم بکنم

و در ایوان حیاط،سفره را پهن کنم

در جوار گل یاس

نان و چایی بخورم

برکت را بتکانم به حیاط،یاکریمی بخورد

یاد من باشد،فردا حتماً

نازگل را بکشم،حق به شب بو بدهم

و نخندم دیگر،به ترکهای دل هر گلدان

چوبدستی به تن خشته گل،هدیه دهم

حوض را آب کنم،و دعایی به تن

خسته این باغ نجیب

یاد من باشد فردا

به دل کوزه آب،که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبت،بزنم

تا که اگر آب در آن سینه پاکش ریزند

آبرویش نرود

رخ آیینه،به آهی شویم

تا که من را بنشاند در خویش

من در آینه،خواهم خندید

خاطر آیینه از اخم،به تنگ آمده است

یاد من باسد،از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا،آب،زمین

مهربان باشم،با مردم شهر

و فراموش کنم،هر چه گذشت

خانه دل،بتکانم از غم

و به دستمالی،از جنس گذشت

بزدایم دیگر،تاری گرد کدورت از دل

مشت را باز کنم،تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان،بگذارم

یاد من باشد،فردا دم صبح

به نسیم،از سر صدق،سلامی بدهم                                                 

و به انگشت،نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد،فردا

زندگی شیرین است،زندگی باید کرد

گرچه دیر است،ولی

کاسه ای آب،به پشت سر لبخند بریزیم،

شاید

به سلامت،زسفر برگردد

بذر امید،بکارم در دل

لحظه ها را دریابم

من به بازار محبت،بروم فردا صبح

مهربانی خودم عرضه کنم،یک بغل

عشق،از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتماً

به سلامی دل همسایه خود،شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق،بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری،ببرد این دل ما را،با خود

و بدانم دیگر،قهر هم چیز یدی ست

یاد من باشد فردا حتماً

باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی،خواهم رفت

و شبی هست مرا،که نباشد پس از آن،فردایی

یاد من باشد

باز اگر فردا،غفلت کردم

آخرین لحظه فردا شب ،باز

من به خود باز گویم این را:

یاد من باشد ،فردا حتماً

دو رکعت راز،بگویم با او

صبح بر نور،سلامی بکنم

پرده از پنجره ها بردارم

آه،ای غفلت هر روزه من

من به هر سال که بر من بگذشت

غرق آن اندیشه فردایی

که نخواهد آمد


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-10:56 PM

 
       
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ 
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

وصيت نامه
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-10:55 PM

وصیت نامه ام به شرح زير مي باشد : قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

جای دلواپسي نيست
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-10:31 PM

جاي هيچ دلواپسي نيست ، توي جاده ها كسي نيست

پاي رفتن اگه باشه ، واسه رفتن نفسي نيست

تو برو كه رفتن تو اگه از رو سادگي بود

واسه من پاي گذشتن ، از غبار زندگي بود

با وجودي كه وجودم پره حس خواستنت بود

اوج زيبايي لحظه لحظه هاي ديدنت بود

با وجودي كه نگاهت با دلم ياري نمي كرد

دلم از ابراز احساس به تو خودداري نمي كرد

من و با يك دل عاشق رفتي و نا كام گذاشتي

توي اين جنگل آهن ، بي كس و تنهام گذاشتي


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

می بينی
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-4:10 AM

می بينی سکوتم را؟ می بينی درماندگيم را؟ می بينی نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ می بينی ديگر رويای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟ می بينی نگاهم چه سرد بر ديواره ی هميشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟ می بينی؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگی هايم را ندارد. ديگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است که توان گريستنم نيست. می بينی دستهايم سردتر از هر زمانی عکس نداشته ات را مسح می کند؟ می بينی؟

هنوز هم گمان می کنم پاييز است و قرار است تو بيايی... بهار هم نتوانست برای من پاييز را به پايان برساند...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

امشب
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-4:8 AM

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را برایت بنگارم. التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را. پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم... شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : " وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم." هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است. گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند. گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو. به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام. یادت هست ؟ عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر. گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو بیا... پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد. بیا تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنوبسیم بنویسیم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است.

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است.

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست.

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم.

تو گل نرگس بهارم بودی هستی و خواهی ماند...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

تو را
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:57 AM

تو را به دادگاه خواهند کشيد

شايد به حبس ابد محکوم شوی

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را

روی قلبی شکسته يافته اند!!!


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

روزی که
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:55 AM

روزی که می رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که می رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک رود خانه می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

غم فروش
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:53 AM

من غم فروش بی خانمانم...

عشق را نمی شناسم...

خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...

ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...

من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...

و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

سالهاست
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:53 AM

سالهاست که عشقم را در صندوقچه ی غبار آلود قلبم پنهان ساختم و کليد اين صندوق را در بطری تنهايی نهاده و به دريای بی پايان اميد شناور نموده ام تا شايد مسافری با زورق مهتاب و با کوله باری از محبت آن را از آب برگيرد و نياز نامه ام را بر خواند و به ياريم بشتابد.

آری اينگونه ثانيه ها را می شمارم و در حسرتکده ی غريب خود به انتظار  می نشينم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

بعد از رفتنت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:52 AM

بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت....

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد...

بعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد. کسی فهميد که تو نام مرا از ياد خواهی برد. کسی از پشت پنجره آرام و غريب گفت تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر نمی دانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگيمان باز برای شادی خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

عشق
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:50 AM

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو جيبم ولی جا نشد...

در کيفمو باز کردم ولی جا نشد...

تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی جا نشد...

بنابراين يه خونه براش گرفتم ولی جا نشد...

با خودم گفتم : يه باغ! آره ! ولی جا نشد...

حتما تو کره زمين جا می شه ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو قلبم ... حالا ديگه جاش خوبه خوبه...

تازه می فهمم اين که می گن دل آدم می تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعنی چی


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

انگار دیروز بود
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:46 AM

 

انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما

 غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از

 شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از

 دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی .

 ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه

 عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی

 رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از

 دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم.

 اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم

 تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده ....

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

دلم
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:42 AM

دلم را به سنگ كوبيدي

تا شايد اين قصه بميرد

صد پاره شد دلم

ولي هر پاره از آن خود قصه اي شد ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

دفتر عشق :
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:40 AM

به تو نامه مي نويسم

اي عزيز رفته از دست

اي كه خوشبختي پس از تو

گم شد و به قصه پيوست

اي هميشگي ترين عشق

در حضور حسرت تو

اي كه مي سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مي نويسم

نامه اي نوشته بر باد

كه به اسمت چو رسيدم

قلمم به گريه افتاد...

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

ایدز
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:45 PM

محققان امريکايي اعلام کرده اند به رويکرد جديدي در راه تحقيقات مبارزه با ايدز دست يافته اند.
به گزارش رويترز، فرهنگستان علوم ايالات متحده با اعلام نتيجه اين تحقيقات عنوان کرده است در رويکرد جديد از سلولهايي استفاده مي شود که توانايي برخي سلولهاي مدافع بدن و گلبول هاي سفيد را افزايش دهد تا به اين ترتيب بدن بيمار در برابر اين بيماري تقويت شود.
مسوول اين تحقيق بيان کرده است ، اين گامهاي ابتدايي است و ما با نتيجه فاصله زيادي داريم ؛ اما امروز احساس مي کنيم در راه درست پيش مي رويم.
 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

دست نوشته های یه عاشق سرگردون

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

والنتاين
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:33 PM


اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!!!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد والنتاين و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم ''سپندار مذگان'' به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم والنتاين به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه ''در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!''
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز ''سپندار مذگان'' يا ''اسفندار مذگان'' نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان ''روز عشق'' به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول ''روز اهورا مزدا''، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم، ارديبهشت يعني ''بهترين راستي و پاكي'' كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم، شهريور يعني ''شاهي و فرمانروايي آرماني'' كه خاص خداوند است و روز پنجم ''سپندار مذ'' بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و در ماه مهر، ''مهرگان'' لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان م