تبليغاتX
تنها غریب بی کس
     لینک دوستان


      خانه نیلوفری
      سایت ریاست جمهوری
      ملینا
      دختران خاطره
      عشق جاودان
      لوسي خانم
      هوليا
      برنامه.علمي.اموزشي
      فائزه خانم
      عشق اتشين
      خبر ساري
      طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
      اتش عشق
      جک اس ام اس
      عکس مکس666
      ابجي گلم حنانه
      احسان
      طراحی وب سایت
      قالب وبلاگ
     لینک روزانه


      شیرازیها
آرشیو پیوندهای روزانه







 RSS 


جدیدترین کد آهنگ


تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

فردا
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-11:12 PM

 

 

یاد من باشد فردا حتما

دو رکعت راز،بگویم با او

و بخواهم از او،که مرا دریابد

و دل از هر چه سیاهی است،بشویم فردا

یاد من باشد،فردا حتماً

صبح بر نور،سلامی بکنم

سیصدو شصت و چهار غفلت را،من

فراموش کنم

سینه خالی کنم از،کینه این مردم خوب

و سلامی بدهم،بر خورشید

یاد من باشد،فردا دم صبح

خواب را ترک کنم،زودتر برخیزم

چای را دم بکنم

و در ایوان حیاط،سفره را پهن کنم

در جوار گل یاس

نان و چایی بخورم

برکت را بتکانم به حیاط،یاکریمی بخورد

یاد من باشد،فردا حتماً

نازگل را بکشم،حق به شب بو بدهم

و نخندم دیگر،به ترکهای دل هر گلدان

چوبدستی به تن خشته گل،هدیه دهم

حوض را آب کنم،و دعایی به تن

خسته این باغ نجیب

یاد من باشد فردا

به دل کوزه آب،که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبت،بزنم

تا که اگر آب در آن سینه پاکش ریزند

آبرویش نرود

رخ آیینه،به آهی شویم

تا که من را بنشاند در خویش

من در آینه،خواهم خندید

خاطر آیینه از اخم،به تنگ آمده است

یاد من باسد،از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا،آب،زمین

مهربان باشم،با مردم شهر

و فراموش کنم،هر چه گذشت

خانه دل،بتکانم از غم

و به دستمالی،از جنس گذشت

بزدایم دیگر،تاری گرد کدورت از دل

مشت را باز کنم،تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان،بگذارم

یاد من باشد،فردا دم صبح

به نسیم،از سر صدق،سلامی بدهم                                                 

و به انگشت،نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد،فردا

زندگی شیرین است،زندگی باید کرد

گرچه دیر است،ولی

کاسه ای آب،به پشت سر لبخند بریزیم،

شاید

به سلامت،زسفر برگردد

بذر امید،بکارم در دل

لحظه ها را دریابم

من به بازار محبت،بروم فردا صبح

مهربانی خودم عرضه کنم،یک بغل

عشق،از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتماً

به سلامی دل همسایه خود،شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق،بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری،ببرد این دل ما را،با خود

و بدانم دیگر،قهر هم چیز یدی ست

یاد من باشد فردا حتماً

باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی،خواهم رفت

و شبی هست مرا،که نباشد پس از آن،فردایی

یاد من باشد

باز اگر فردا،غفلت کردم

آخرین لحظه فردا شب ،باز

من به خود باز گویم این را:

یاد من باشد ،فردا حتماً

دو رکعت راز،بگویم با او

صبح بر نور،سلامی بکنم

پرده از پنجره ها بردارم

آه،ای غفلت هر روزه من

من به هر سال که بر من بگذشت

غرق آن اندیشه فردایی

که نخواهد آمد


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-10:56 PM

 
       
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ 
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

وصيت نامه
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-10:55 PM

وصیت نامه ام به شرح زير مي باشد : قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

جای دلواپسي نيست
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385-10:31 PM

جاي هيچ دلواپسي نيست ، توي جاده ها كسي نيست

پاي رفتن اگه باشه ، واسه رفتن نفسي نيست

تو برو كه رفتن تو اگه از رو سادگي بود

واسه من پاي گذشتن ، از غبار زندگي بود

با وجودي كه وجودم پره حس خواستنت بود

اوج زيبايي لحظه لحظه هاي ديدنت بود

با وجودي كه نگاهت با دلم ياري نمي كرد

دلم از ابراز احساس به تو خودداري نمي كرد

من و با يك دل عاشق رفتي و نا كام گذاشتي

توي اين جنگل آهن ، بي كس و تنهام گذاشتي


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

می بينی
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-4:10 AM

می بينی سکوتم را؟ می بينی درماندگيم را؟ می بينی نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ می بينی ديگر رويای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟ می بينی نگاهم چه سرد بر ديواره ی هميشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟ می بينی؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگی هايم را ندارد. ديگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است که توان گريستنم نيست. می بينی دستهايم سردتر از هر زمانی عکس نداشته ات را مسح می کند؟ می بينی؟

هنوز هم گمان می کنم پاييز است و قرار است تو بيايی... بهار هم نتوانست برای من پاييز را به پايان برساند...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

امشب
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-4:8 AM

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را برایت بنگارم. التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را. پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم... شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : " وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم." هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است. گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند. گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو. به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام. یادت هست ؟ عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر. گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو بیا... پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد. بیا تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنوبسیم بنویسیم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است.

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است.

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست.

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم.

تو گل نرگس بهارم بودی هستی و خواهی ماند...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

تو را
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:57 AM

تو را به دادگاه خواهند کشيد

شايد به حبس ابد محکوم شوی

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را

روی قلبی شکسته يافته اند!!!


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

روزی که
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:55 AM

روزی که می رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که می رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک رود خانه می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

غم فروش
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:53 AM

من غم فروش بی خانمانم...

عشق را نمی شناسم...

خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...

ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...

من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...

و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

سالهاست
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:53 AM

سالهاست که عشقم را در صندوقچه ی غبار آلود قلبم پنهان ساختم و کليد اين صندوق را در بطری تنهايی نهاده و به دريای بی پايان اميد شناور نموده ام تا شايد مسافری با زورق مهتاب و با کوله باری از محبت آن را از آب برگيرد و نياز نامه ام را بر خواند و به ياريم بشتابد.

آری اينگونه ثانيه ها را می شمارم و در حسرتکده ی غريب خود به انتظار  می نشينم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

بعد از رفتنت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:52 AM

بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت....

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد...

بعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد. کسی فهميد که تو نام مرا از ياد خواهی برد. کسی از پشت پنجره آرام و غريب گفت تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر نمی دانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگيمان باز برای شادی خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

عشق
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:50 AM

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو جيبم ولی جا نشد...

در کيفمو باز کردم ولی جا نشد...

تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی جا نشد...

بنابراين يه خونه براش گرفتم ولی جا نشد...

با خودم گفتم : يه باغ! آره ! ولی جا نشد...

حتما تو کره زمين جا می شه ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو قلبم ... حالا ديگه جاش خوبه خوبه...

تازه می فهمم اين که می گن دل آدم می تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعنی چی


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

انگار دیروز بود
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:46 AM

 

انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما

 غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از

 شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از

 دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی .

 ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه

 عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی

 رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از

 دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم.

 اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم

 تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده ....

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

دلم
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:42 AM

دلم را به سنگ كوبيدي

تا شايد اين قصه بميرد

صد پاره شد دلم

ولي هر پاره از آن خود قصه اي شد ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

دفتر عشق :
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385-3:40 AM

به تو نامه مي نويسم

اي عزيز رفته از دست

اي كه خوشبختي پس از تو

گم شد و به قصه پيوست

اي هميشگي ترين عشق

در حضور حسرت تو

اي كه مي سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مي نويسم

نامه اي نوشته بر باد

كه به اسمت چو رسيدم

قلمم به گريه افتاد...

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

ایدز
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:45 PM

محققان امريکايي اعلام کرده اند به رويکرد جديدي در راه تحقيقات مبارزه با ايدز دست يافته اند.
به گزارش رويترز، فرهنگستان علوم ايالات متحده با اعلام نتيجه اين تحقيقات عنوان کرده است در رويکرد جديد از سلولهايي استفاده مي شود که توانايي برخي سلولهاي مدافع بدن و گلبول هاي سفيد را افزايش دهد تا به اين ترتيب بدن بيمار در برابر اين بيماري تقويت شود.
مسوول اين تحقيق بيان کرده است ، اين گامهاي ابتدايي است و ما با نتيجه فاصله زيادي داريم ؛ اما امروز احساس مي کنيم در راه درست پيش مي رويم.
 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

والنتاين
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:33 PM


اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!!!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد والنتاين و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم ''سپندار مذگان'' به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم والنتاين به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه ''در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!''
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز ''سپندار مذگان'' يا ''اسفندار مذگان'' نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان ''روز عشق'' به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول ''روز اهورا مزدا''، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم، ارديبهشت يعني ''بهترين راستي و پاكي'' كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم، شهريور يعني ''شاهي و فرمانروايي آرماني'' كه خاص خداوند است و روز پنجم ''سپندار مذ'' بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و در ماه مهر، ''مهرگان'' لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
''اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل'' و ''مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها'' دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.اميدوارم روزي فرا نرسد که آيندگان ما را به کوتاهي متهم کنند .
بنابراين شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن به29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم وجشن هاي ملي خودمان رازنده کنيم و به فرهنگ وتمدن خودمان دقيق تر بنگريم.


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

تصاوير خالکوبي روي بدن يک زن!
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:28 PM


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

سرنوشت تلخ يك دختر ايراني-گفتگو با يکي از کارگران جنسي ايراني در اروپا
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385-3:20 PM

خودش ميگويد:''ايراني ام ديگه، پوستم كلفته! هر كي ديگه جاي من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!''
مارال يكي از هزاران دختران ايراني است كه در خارج از كشور به عنوان كارگر جنسي به كار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميكنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني كه به نام ازدواج، كار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي كودك ربا به خارج از كشور آورده ميشوند را افزود. بدشانس ترينشان پس از تجاوزهاي مكرر، زنده زنده به قاچاقچيان اعضاي بدن فروخته ميشوند و آنها كه زنده ميمانند سرنوشت چندان بهتري ندارند.

بسياري از بازارهاي برده فروشي پاكستان و امارات مستقيما به حرمسراها فرستاده ميشوند تا به ازدواج با مرداني كه جاي پدربزرگ آنها را دارند درآيند يا بدست قوادان ميافتند و تا زمان زيبايي و جواني مورد بهره كشي جنسي قرار ميگيرند و پس از آن به كلفتي گمارده ميشوند.

در اين ميان آنها كه به كشورهاي پيشرفته ميآيند اگرچه به دليل رعايت حقوق انساني از شرايط ظاهرا بهتري برخوردارند ولي به دليل نداشتن پول، نبود مدارك اقامت، ندانستن زبان و تنهايي سرگردان مي مانند تا دست سرنوشت آنها را به كدام سو پرتاب كند.

چه بازارهاي برده فروشي پاكستان، افغانستان يا امارات باشد و چه آژانس هاي مدرن اينترنتي سرويس هاي سكسي در كشورهاي پيشرفته، همه جا جهاني بي تفاوت است كه درآن پا اندازان بين المللي، گروههاي خلاف كار و افراد بيرحم در سكوتي همدستانه در كمين نشسته اند. حكايت اين دختران، داستان آشنايي است كه همه كس ميداند، با اينحال ناگفته ها بسيار است. با مارال به گفتگو مي نشينيم.


مارال دوست داري داستان زندگي ات رو از كجا شروع كنيم؟ از وقتي ايران بودي؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا كه دلم هم خيلي تنگ شده.، اين هفته دوبار خواب ايران رو ديدم. زيباترين خاطراتي كه از زندگي ام دارم مال موقعي است كه اونجا خونه پدرم بودم. از وقتي يادم مياد با بابام بودم. وقتي از مادرم جدا شد ديگه بخاطر من ازدواج نكرد. ميترسيد دختر عزيز دردونه ش يه وقت اذيت بشه! ولي مادرم به اجبار ازدواج مجدد كرده بود. اونو كم ميديدم. هميشه گرفتار زندگي و بچه هاش بود.

بابام آدم آروميه. از اونا كه از اداره ميآد خونه و شام و چايي و تلويزيون! ماهي يه بارهم با دوستاش دور هم جمع ميشدند حرف ميزدند، تخته بازي ميكردند. تنها كار بدي كه در زندگيش انجام ميداد فقط سيگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر كه شورش رو در بيارم! درسم رو ميخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولي بقيه اوقات همه ش با دخترهاي فاميل و دوستام بودم. پارتي، مهماني دخترونه، رقص، موزيك، از دروديوار بالا ميرفتيم.

ولي بعد كه ديپلمم رو گرفتم خونه نشين شدم. يعني دانشگاه آزاد قبول شدم ولي نتونستم برم. خرجش زياد ميشد و ديگه سالهاي آخرحقوق بابام براي خرج خونه كم مي اومد چه برسه شهريه دانشگاه آزاد كه هر سال بالاتر ميرفت. من شرايط رو درك ميكردم. توقع مالي چنداني نداشتم ولي عوضش تشنه آزادي بودم. دوست داشتم هرچي دلم ميخواد بخندم! باورتون ميشه يه دفعه منو به همين جرم تو خيابون گرفتند!

بعدش بردند منكرات خيابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم كردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام ميخواستيم بريم مسافرت، تو خيابون آهنگ گوش بديم، حرف بزنيم... نميشد. همه چيز يواشكي بود. خسته شده بودم.

يعني دليل خروجت از ايران بخاطر نداشتن آزاديهاي اجتماعي بود؟
هم اون هم بيكاري. تا ديپلم گرفتم رفتم دنبال كار ولي كار كجا بود؟ براي تحصيل كرده ها و متخصص هاش هم كار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ريخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چي؟ تعريف كن.
اولش كه تازه ديپلم گرفته بودم دنبال كار روزنامه ها رو ورق ميزدم ديدم يه دكتر آگهي داده براي منشي مطب. مال محل خودمون هم بود. فوري تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردايش رفتم ديدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر ميكنند!

يكي هم دادند دست من. غير از سوالات مربوط به سن و تحصيلات و وضعيت خانوادگي بعضي سوالهاي ديگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسي ميپوشيد يا چه هنرهايي داريد! من هم نوشتم فقط يه كمي ملوديكا ميزنم! بعد آقاي دكتر آمد برگه هاي همه را گرفت و گفت برويد بعدا به شما خبر ميدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش ميون اينهمه زنها و دخترها كه ديدي من از تو بيشتر از همه خوشم اومده و ميخوام استخدامت كنم. فقط شك دارم كه بتواني از پس همه كارها بر بيايي! گفتم من دختر باهوشي هستم.

از دهسالگي دارم خانه مان را اداره ميكنم! هر كاري را برايم توضيح دهيد ميتونم. گفت وظيفه تو اينجا يكي كارهاي مطبه به اضافه كارهاي شخصي من مثل ماساژ پا و كمر. بعد گفت پاشو وايسا تا نشونت بدم كجاهام بيشتر درد ميگيره! منم بلند شدم و گفتم آقا من براي اين كارا اينجا نيومدم! عصباني اومدم خونه ولي نااميد نشدم و به بابام هم هيچي نگفتم. اين بار براي كار به دوست و آشناهام سپردم. يكي يه شركت خصوصي رو معرفي كرد كه منشي ميخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ايندفعه خيالم راحت بود كه طرف آشناست و رعايت بعضي مسائل را ميكند. در زدم و خود آقاي رييس در را باز كرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلاني براي كار آمده ام گفت شما از همين حالا با حداكثر حقوق استخدام هستيد!

گفتم ميشه لطفا بگين كار من اينجا چي هست؟ گفت هيچي! شما فقط تو اين شركت راه برين يا پشت ميز بنشينيد و جواب تلفن بدهيد. من خودم همه كارها رو ميكنم!
نيم ساعت هم نگذشته بود كه دستور داد ناهار آوردند. بعد در شركت را قفل كرد و گفت كار ديگه بسه، الان موقع استراحته! وقتي داشتيم غذا ميخورديم برايم شروع به تعريف كرد كه با وجود وضعيت خوب مالي و زن و بچه، زندگي اش غم انگيز و خالي است و او نياز به دختر جواني دارد كه براش درددل كند. بعد يكدفعه گريه كنان به من حمله كرد و گفت كه اگر نذارم سرشو رو سينه من بذاره خودشو ميكشه! من هم جيغ زدم و فرار كردم. شب همه رو براي بابام تعريف كردم. گفت دخترم فعلا بشين خونه يه لقمه نون هست با هم ميخوريم تا بعد ببينيم چي ميشه. يكي دوسال خونه نشين بودم تا براي اولين بار در زندگيم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بيست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نميخواستند اون بره سربازي. يكبار گفت: مارال ميخوان منو بفرستند آلمان پيش خاله ام تو هم با من بيا! بيشتر به خاطر اون بود كه از ايران اومدم. اون سردنيا هم ميخواست باهاش ميرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه كه نه! بابام خيلي دوستم داشت. همه زندگيش بودم. از صبح كه بيدار ميشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من ميرفت. هر چي شعر بود كه توش اسم آهو بود برام ميخوند! وقتي گفتم ميخوام برم خارج رنگش پريد! گفت نه، اينهمه برات زحمت كشيدم تنها كجا تو رو بفرستم، معلوم نيست چي به سرت بياد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتيم، نصيحت كرد، دعوا كرد، فاميلها و دوستهامو واسطه كرد ولي من پامو كردم توي يك كفش كه اينجا آينده اي نيست و بايد برم. ميدونستم تحمل اشكهاي مرا ندارد هر شب با چشمهاي قرمز مي نشستم جلوش. آخرش يك شب راضي شد و اجازه داد. يه تيكه زمين داشت كه براي پيري كوري اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد كه بدم به قاچاق چي كه قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالاي سرم نشست و منو نگاه كرد. هيچوقت مثل موقع خداحافظي نفهميده بودم چقدر دوستم داره. يك لحظه دست منو ول نميكرد. داشت مي مرد!ميگفت دخترم جونم بودي و انگار حالا داري از تنم بيرون ميري.
برايت بهترين آرزوها را داشتم ولي زمونه ياري نكرد. از اين به بعد هم ديگه من نيستم تو خودت بايد مواظب باشي، تو آهوي كوچكم را به خودت و خدا مي سپارم. بعد هم كه آمدم.

از سفرت بگو.
آخ كه چه سفري. من كه اولش از خوشحالي هيچي نمي فهميدم. فكرش رو بكن براي اولين بار با پسري كه عاشقش هستي مسافرت كني! اصلا سختي كوههايي را كه بايد از آنها بالا و پايين ميرفتيم، تاولهاي پا، گرسنگي و تشنگي هيچي حاليم نبود. به همين راضي بودم كه كنار هم راه ميريم. با هم غذا ميخوريم. حرف ميزنيم...

البته پدرم موقع خداحافظي او را ديده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من ميرسيد. نميگذاشت سختي بكشم. تا با هم بوديم همه چي خوب بود. خطرات رو باهم رد كرديم. اگرچه خيلي بدبختي كشيديم، فكر كنيد پنج شش تا كشورو قاچاقي، نصف راه قايم شده تو ماشين و جاده و نصف راه پياده و يواشكي از كوه و جنگل و دشت بياييد! تو صربستان كه اصلا قاچاقچيه مارو يك هفته تو جنگل زير بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نميدونم رفتند كجا!

البته بعدش با آب وغذاي حسابي اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه اي كه ازش ميگذشتيم غرق ميشدند. سرعت آب خيلي زياد بود بردشون! بعدا فهميديم كه هر هفته يكي دو تا مسافر همونجا غرق ميشند! تو بوسني هم سه روز آب و غذا گيرمون نيومد داشتيم از گرسنگي و تشنگي ميمرديم. رسيديم به يك مزرعه بلال و افتاديم توي بلال ها به گاز زدن و مكيدن شير بلال ها به جاي آب!

سفر زميني اونهم غيرقانوني خيلي خطرناكه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همين داستان سفر ما خودش يه كتابه! ولي ايتاليا ديگه همه از هم جداشديم.

چرا؟ دعوايتان شد؟
نه بابا. ايتاليا گير يه گروه گانگستر افتاديم. قبلا هم در راه چند بار گير آدماي عوضي افتاده بوديم. ولي قاچاقچي مان با پول يا نميدانم چه كلكي شرشان را كنده بود. تو ايتاليا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو كتك زدند و از هم جدايمان كردند. نميدونم ديگه چي به سرش اومد. منو بردند يك خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زنداني بودم. رييسشون منو براي خودش نگهداشته بود. نميتونستم با كسي تماس بگيرم . جايي رو بلد نبودم. زبان نميدانستم. پول نداشتم، هيچ مدرك شناسايي نداشتم. اگر هم فرار ميكردم جايي نبود كه برم. پليس منو بلافاصله دستگير ميكرد و دوباره همون كشوهايي رو كه اومده بودم زندان به زندان پس مي فرستادند تا به ايران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم براي يكي از دوستان پدرم كه ميدونستم تو ايتالياست تلفن بزنم و آدرس جايي را كه بودم بدهم. او هميشه به خانه ما مي آمد. ميدانستم كه گلويش پيش من گير است. وقتي ازش كمك خواستم ميآد و اومد. منو با ماشين سوار كرد وبه يك هتل برد!

البته بعدش با من خيلي دعوا كرد كه چرا همينطوري و حساب نشده از ايران راه افتادم اومدم. يكماه بعد خودش مرا قاچاقي به اتريش آورد و توانستم اعلام پناهندگي كنم. بعدش هم مرابه يكي از كمپ هاي پناهندگي نزديك وين بردند. يكسال آنجا بودم تا اومدم بيرون.

چرا با پاسپورت و قانوني از كشور خارج نشدي؟ پدرت كه اجازه ميداد.
آره ولي دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقيه هم به همچنين چون ما حدود 5 تا مسافر بوديم. البته بابام بيچاره هي ميگفت پاسپورت بگيرم ولي اون آقايي كه مارو مي آورد گفت لازم نيست! پاسپورت ايراني به درد نميخوره، جايي كه باهاش ويزا نميدند هيچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پليس بگيره ميفهمه از كجا اومدين و دوباره ميفرسته همونجا!

آلمان هم كه رسيديد پناهنده مي شيد ديگه پاس لازم ندارين! بعد هم دولت اونجا خودش همه چي بهتون ميده!

از اون پسر ديگه خبر نداري؟ ميدوني زنده است يا مرده؟
زنده است. اونا كه منو دزديدند اونو همونوقت ول كردند. يكي از هم سفرهامونو همين جاديدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ايتاليا رفت. دنبال من هم گشته بود ولي آخه حيوونكي خودش هم غير قانوني اونجا بود! كاري از دستش برنمي اومد.

ميتونم بپرسم اولين بار كي رابطه جنسي داشتي؟
وقتي در تركيه بوديم. اولين شبي كه با هم در اتاق هتل خوابيديم چون قبل از آن همه اش تو كوه و دره بوديم و چند نفرديگه هم باهامون بودند! من با اينكه عاشق دوستم بودم ولي ترجيح ميدادم بازم صبر كنيم. ميخواستم اول به آلمان برسيم عروسي كنيم.

ولي او ميگفت عزيزم آخه چه فرقي ميكند! فكر كن ازدواج كرديم اومديم ماه عسل!من اول يه كم عذاب وجدان داشتم. ولي وقتي تو ايتاليا بهم تجاوز كردند خدا را شكر كردم كه دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زياد! مگه تجاوز چيه؟ وقتيه كه باهات كاري رو ميكنند كه نميخواي تجاوزه ديگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولي بهرحال نتوني از خودت دفاع بكني! ميشه ديگه راجع به اين موضوع صحبت نكنيم؟

آره ولي ميدوني كه به عنوان انسان اين حق را داري كه اجازه ندهي به تو دست بزنند. زن بايد با كسي رابطه داشته باشد كه خودش ميخواهد نه اينكه مجبور باشد.
اين قشنگ ترين حرفيه كه تو زندگيم شنيدم. اگر اينجور ميشد خيلي خوب بود ولي حيف! براي من كه فعلا عملي نيست. شايد براي اون دخترايي است كه وضعشون خوبه ، نه ما فقير بيچاره ها! اگرچه اونها رو هم فكر نكنم!

بعد كه به اتريش آمدي چكار كردي؟
اول كه فرستادنم توي كمپ پناهنده ها. ميگفتند اين همون كمپيه كه زمان نازيها، اسراي يهودي رو توش نگه داري ميكردند تا بعد دسته جمعي بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختموني بودم كه مال ايرانيها، هنديها و افغانيها بود. بين پناهنده هاي ايراني همه جور آدمي بود.

از مهندس و دكتر با خانواده هايشان گرفته تا آدماي خلاف. زن با بچه يا زن تنها هم زياد بود ولي دختر تنها به سن من نبود. اوايل اونجا هركس به آلمان ميرفت مشخصات دوستم را ميگفتم تا به او خبر برسد كه من كجا هستم. همه اش فكر ميكردم كه اون ميآد و منو از آن جاي كثيف وحشتناك نجات ميده. اوايل با يكي دو خانواده ايراني بودم.

ولي بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گير بچه هاي ايراني كه هر دقيقه مزاحمم ميشدند، شب بالاي تختم ميآمدند و يا داخل حمامم ميشدند. هر چه بهشان ميگفتم شما را بخدا من دوست پسر نميخواهم. ولم كنيد! توي سرشان نميرفت. ميان آنها يكي بود كه از بقيه بهتر به نظر ميرسيد. فكر كردم كه اگر او را انتخاب كنم بقيه راحتم ميگذارند.

همينطور هم شد ولي بعد از دو ماه اون كارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اينبار وضع بدتر بود چون ميگفتند پس اهلش بودي و نميگفتي! خلاصه مجبور شدم دومي را هم انتخاب كردم و بعد سومي... ولي در عوض ديگر راحتم گذاشتند. بهم كمك ميكردند، نوار موسيقي، بليط قطار يا گاهي حتي پول ميدادند.

بقيه زنها و دخترها ي ايراني هم همين مسائل تو رو داشتند؟
نميدونم. اگه تنها بودند كه حتما داشتند. البته در اتريش دختر و زن تنها زياد است. آنها كه اقامت قانوني دارند يا دانشجويند و ...بهرحال يكجوري با اين مسائل برخورد ميكنند.

ولي من سنم كم بود، تنها و بدون پول هم تو كمپ افتاده بودم، بدبختي كه هم ايران و هم اينجا بلاي جانم بود اينكه خوشگل بودم! براي همين بيشتر بهم گير ميدادند. حالا موهايم را كوتاه كرده ام قبلا تا كمرم بود هميشه دورم ميريختم.

پدرم هيچوقت نميگذاشت موهام رو كوتاه كنم. هر كاري ميكردم باز از زير روسري يك كمي اش مي اومد بيرون. سرهمون يكذره مو، يك عالمه دردسر داشتيم! فرار كردم اومدم خارج آزاد بشم، نميدونستم اينجا هم اسيريه!

تمام مدت در كمپ بودي؟
نه، چند بار كه بليط قطار گيرم اومد رفتم وين را ديدم. فكر ميكردم اگر پناهندگي ام قبول شد ميرم اونجا كار پيدا مي كنم. همونوقت دولت اتريش تصميم گرفت كمپ ما رو خالي كنه. سيل پناهنده ها به اروپا سرازير بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفي همه رو دادند دستشون و پناهنده هاي قبلي را مثل زباله ريختند كنار خيابان.

همه شوكه شده بودند و توي سرخودشون ميزدند! فكر كن خارجي هستي، اقامت نداري در نتيجه اجازه كار نداري، پول هم نداري، آقازاده هم نيستي كه با چمدان پر از اسكناس آمده باشي.
تو كمپ هر كي رو ميديدي صد دلار دويست دلار يا حداكثر هزار دلار ته كيفش قايم كرده بود براي روز مبادا و روزا رو با جيره غذايي همونجا سرميكرد تا جواب پناهندگيش رو بگيره يا براش پول بفرستند و بره يه جاي ديگه.

نميدانم بقيه با چه معجزه اي خودشون را نجات دادند ولي من نتونستم. فكرم كار نميكرد. تمام زندگي ام يك كوله پشتي بود با يك برگه پناهندگي كه روي آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ايستادم تا يكي از مامورها آمد و مرا از كمپ بيرون كرد. يكي دلش برايم سوخت و يك بليط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وين آمدم. شب شده بود و نميدانستم كجا برم، حتي يك خونه آشنا نبود كه درش رو بزنم و كمك بخوام. همينطور بي هدف راه ميرفتم. حالا اون وسط مريض هم شده بودم. 40 درجه تب كرده بودم. سرم باد كرده بود و توش فقط يه فكر بود: برگردم ايران! همه نيرويم را جمع كردم و با كارت تلفن نصفه اي كه داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گريه افتادم.

بيچاره او هم از آنطرف شروع كرد! بهش نگفتم چي شده فقط گفتم ميخواهم بيام.

گفت دخترم ميدوني كه من يك موي تنم راضي به رفتن تو نيود، خودت رفتي. حالا هم هروقت خواستي برگرد.
گوشي را قطع كردم. فكر كردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بليط. بعد هم ايران چكار ميتونم بكنم؟ صداي پدرم خسته و نااميد بود. بعدا فهميدم كه همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب كرده بود! ديدم راهي پشت سرم نيست. همانجا بلند شدم و براي اولين بار شروع به كار كردم.

با تب و مريضي؟
آره داشتم از تب ميسوختم. تمام پوست بدنم از درد تير ميكشيد! مردي كه مرا به خانه اش برد بعدش خيلي ناراحت شد. منو برد دكتر و داروهامو خريد. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را ديدم.

با او نماندي؟
نه. خودش هم نميخواست. بازرگان بود و دائم ميرفت سفر. گفت اگر براي خودت خانه بگيري هر وقت اينجا باشم همديگرو مي بينيم و بهت كمك ميكنم. گفتم من مدرك شناسايي ندارم، نميدونم چطور بايد خونه پيدا يا اجاره كنم. همه كارها رو برايم كرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم كس ديگري را پيدا كردم. اين تنها راهي بود كه براي پول درآوردن داشتم.

براي آينده خودت چه فكري ميكني؟ ميداني كه هر مهاجر سه گنجينه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زيبايي، نيروي كار و قدرت فكر، تو فعلا فقط از زيبايي است كه پول در ميآوري. نيروهاي ديگر هم داري كه بايد از آنها استفاده كني.
آره ميدونم. يكي ديگر هم بهم گفت هميشه جوون و خوشگل نيستي و اين پولها هم هميشه نيست! خودم هم دوست ندارم اين كارو بكنم. هيچوقت دوست نداشتم. من هميشه دختر كاري بوده ام، آرزوم اين بود كه يك كاري داشته باشم كه هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش ميگه درس بخون. ولي آخه چه جوري؟ با هزار بدبختي رفتم كلاس زبان. اگه بدونين چه جوري و درچه شرايطي زبان خواندم باورتان نميشود.

با اينحال از كلاس يك بار هم غيبت نكردم. الان آلماني ميفهمم و حرف ميزنم! ولي حالا چه درس و چه كار اول بايد اقامت اينجا را بگيرم. اقامت هم يا پول حسابي ميخواد و يا ازدواج. بخاطر همين دارم قبول ميكنم با يك اتريشي ازدواج كنم. ماه ديگه قرار است برويم ثبت كنيم. بعد هم ميخوام برم دوره يكي دوساله يك رشته اي رو ببينم و بعد برم سركار.

دوستش داري؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوري باهاش زندگي كنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوي هم كه راه ميرويم به هم نمي آييم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا ميشويم. گفت براي من فرق نميكند.

مهم اين است كه چند سال پيش من هستي! خودم هم فكر كردم حالا كه مجبورم اين سه سال رو هم تحمل ميكنم در عوض مادرم و بچه هايش را يكي يكي مي آرم. البته اينجا هم آش دهن سوزي نيست ولي اقلا ديگر كتك نميخورند!

اينجا تو را ميشناسند؟ ميدانند چكار ميكني؟
كي ها؟ ايراني ها كه نه زياد. اوايل كه خانه گرفته بودم بچه هاي ايراني ميآمدند. اينجا اكثرا آواره هستند، جايي رو ندارند برند! من درك ميكردم.

مي اومدند اولش كلي نصيحت ميكردند كه ناموست رو حفظ كن و ... بعد چند روز ميماندند و هرچي توي خانه بود ميخوردند و ميرفتند. حالا اينا مهم نبود. همه بدبخت شده ايم ديگه! ولي خونه م رو كرده بودند پاتوق! آدرسم رو كه عوض كردم ديگه نديدمشان!
الان هيچ دوستي ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ ميشه براش تلفن ميزنم، ولي اون بيشتر برام نامه ميده. مينويسه دخترم، مراقب خودت باش، سعي كن اصالتت را فراموش نكني. به جايي برسي و مثل هميشه باعث افتخار من باشي.
همه نامه هايش را دارم... بخدا اينجا همون جهنمه، اتريش خوبه براي خود اتريشي ها، آلمان بهشته ولي براي آلماني ها نه براي ما.

وقتي مرداني كه با آنها رابطه داري در مورد مليت ات سوال ميكنند چه ميگويي؟
نميدونم هرچي به فكرم برسد ميگويم غير از اينكه ايراني هستم! دلم نميخواهد براي آنها اسم كشورم را بيارم آبروش بره. دليل نمي شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چيزاي ديگرش رو هم بفروشه ! من يه كم سبزه هستم. بيشتر ميگويم ايتاليايي يا اسپانيايي هستم. ولي بعضي هاشون شروع ميكنند ايتاليايي حرف زدن و اونوقت تق اش در ميآيد!


نمي ترسي از اينكه پدرو مادرت بفهمند چكار ميكني؟
نه. پدرم كه امكان ندارد بفهمد. تمام دنيا هم برايش قسم بخورند او باور نميكند، ميگويد من دخترخودم را ميشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درك مي كند!

اگر خواهرهاي كوچكترت بخواهند وارد حرفه سكس شوند به آنها چه ميگويي؟
هيچوقت نميگذارم. از يك خانواده يك نفر فدا بشه بسه!

براي خودت هم چنين آرزويي داري؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .كنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم ميآمديم، عين يك كارت پستال عاشقانه بوديم. حيف تو ايتاليا كيفم رو دزديدند اگرنه عكس هامونو بهتون نشون ميدادم! ميخوام بعد كه كارم درست شد يه سفر برم آلمان شايد پيداش كنم. به دلم برات شده كه يه روزي دوباره نگاهمون به هم ميافته.

نميدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارين يا نه. بابام خوب حافظ بلده يه دفعه گفتم تلفني برام فال گرفت و يه شعرش اومد كه دقيقا همينو ميگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم يك كتاب حافظ برايم فرستاد.

براي آخرين سوال بگو آيا از اينكه از ايران خارج شدي پشيمان هستي؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همينجوري عشقي راه افتادم غير قانوني آمدم. براي همين خيلي سختي كشيدم. ميدانيد در اين مدت چقدر لحظات وحشتناك داشته ام كه حاضر بودم نصف عمرم را ميدادم در عوض ايران بودم. ولي... .

منبع: شهروند
توضيح: با عرض پوزش از خوانندگان عصرايران و خانم ميترا روشن كه اين مصاحبه را تنظيم كرده اند، بخش هايي از اين گفت و گو بنا به ملاحظاتي حذف شده است


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

صدای کبوتر اميد
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385-11:49 PM

                                   

 

صدايی می آيد ...

نوری پلک های چشمانم را نوازش می کند ...

و هيجان، وجودم را به يکباره می لرزاند ... چشم هايم را می گشايم

دوباره صبح...

کبوتر بر سر پنجره اتاقم آواز هميشگی را می خواند

و دوباره ترانه اميد داشتن

با وجودی بی قرار و ظاهری آرام ،  دستان خسته از خواب را،  بر روی سر می گذارم

فکر...

فکر...

فکر...

با خودم می گويم فقط 5 دقيقه فکرش را می کنم ( خود را مثل هميشه گول ميزنم )

از کجا شروع کنم.

يعنی راهی دوباره مانده که فکرش را نکرده ام.

دوباره مرور

فکر های هميشگی...|

حرف هايش، بويی ميدهد .

آری يا نه؟

همين مرا بر سر دوراهی گذاشته

با خود می گم مگر ميشه کسی، کسی را دوست داشته باشد، ولی دوست هم نداشته باشه

مسخره است

همين فکر ها مرا بر سر دوراهی قرار داده است

افکاری که لالايی شبانه ام شده

دستم را بر می دارم

ناگاه بر ذهنم چيزی خطور می کند .

محبت

آره . محبت . چيزی که تا حالا فکرش نکردم

خدای من اين يکی ر از قلم انداخته بودم

محبت می تونه چی باشه ؟!

يه حرف عاشقانه

يه نگاه راحت و پر از شور

يه کادو

 شايد هم يه شاخه گل سرخ

دوباره صدای کبوتر می آيد

همون  ترانه اميد

آره اميد

به سرعت از روی تختم بلند می شم

سرگردان، با يه هدف کبوترانه

لباسم ر می پوشم نکنه دير بشه . نکنه افکار نا اميدانه به سرم بزنه

دستم ر توی جيب شلوارم می کنم  

نه!!!!!!!!!!!!

همين!!!!!!!!! . خيلی پولم کم بود .

 دوست نداشتم فقط بهش بگم دوستت دارم

بهش بفهمونم که چقدر می خوامش

مجبور بودم به يه گل سرخ اکتفا کنم

کفش هام ر زود پوشيدم

در ر باز کردم

پرنده اميدم يک دفعه ترسيد و پرواز کرد

به گل فروشی رسيدم

از پشت شيشه ويترين گل سرخ ها ر تماشا می کردم

عجب گل های قشنگی

به خودم می گفتم خوش به حال اوون گلی ، که بر ميدارم

حداقل می تونه گرمای دستاش ر احساس کنه

با حسادت رفتم و يدونش  ربرداشتم

به ساعتم نگاهی کردم 

اوووووووووووووووه

هنوز خيلی مونده بود تا کلاسمون شروع بشه

اومدم خونه حاضر شدم که برم کلاس . کنار پنجره رفتم ديدم کبوترتوی لونش نيست!!!

خورشيد ديگه نيست . داشت نم نم بارون می اومد.

داخل دانشگاه  شدم قلبم آروم و قرار نداشت

بدنم ر لرز گرفته بود . تو راهرو وايستادم تا ببينمش .

وای خدای من الان چی ميشه

آخرش اوون اومد . نفس، شروع کرد به تند تند زدن

سلام

سلام

دستم رميبرم داخل کيسه و با جرات ميگم:

                                                      اين مال شماست                       

ولی اونطور که فکرش می کردم شد

نه  آقای... من نمی تونم اين ر از شما بگيرم. من از اين کارا خوشم نمی ياد …………../

فکرم متمرکز  به حرفش...،

به نگاهش ، و به شاخه گل توی دستم

اين همون کسی يه که ،  گفت دوستت دارم!

نگاهی به خودش و بعد به گل دستم ميکنم .از يک طرف همهمه بچه های داخل کلاس

از طرفی صدای اوون داره ديوونم می کنه

دلم می خواد گل دستم ر پرپر کنم .

زود دور می شم . دور...دور...دور

و دوباره :

فکر...

فکر...

فکر...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

اميدی پراز نااميدی
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385-11:45 PM

 

 

 

 

لبخند؛

          ترانه ای بود        

                       دوای  درد غم ها

 

 ياد؛

          ساحل آرام ِ دريايی طوفانی 

                                           لالايی شبانه ام

 

اميد؛

         اميدی پر از دغدغه ها و هيجان انتظار

                                                       اميدی پر از ...

 

غم؛

         دردی با باراني از بغض    

                                      همباز لالايي شبانه ام

 

 

 دگر از چه بگويم

 لحظه ای بی احساس می نشينم

                                                        بی احساس

 

 ولی ناگاه غم وجودم را به يكباره می لرزاند

                                                    دلم را طوفانی طوفانی...

 او را ياد مي كنم كه شايد با يادش لبخندی بر احساسم بنشيند

 و دوايی برای اين غم بارانی باشد  

 يادش را مي كنم

 ياد آنروز كه گفت دوستت دارم

 لبخند را در وجودم پر از غرور احساس ميكنم

 و دوباره اميدی كبوترانه 

 

 مي دانم اين كلمات و احساسات اميديست كه هر روز پشت سر می گذارم و دوباره  

                                                                                               فردا...

 ولي ديگر اين را باور دارم كه اميديست پر از نا اميدی

                                                    پر از نا اميدی  

 

 و  دوباره سيلي از اشك

                          

                              ا ش ك ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

فرشته
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385-2:52 AM


طراحی عکس : امير


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

شقايق
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385-2:46 AM


شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

....آموختم
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385-2:44 AM

 ....آموختم

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم

من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم

من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم

من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم

من ایمان را از کودکان معصوم آموختم

من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

و من آموختم هر چه را بخواهم فقط از معبود یکتا بخواهم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

خدایا
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385-2:42 AM

سلام منفس الهموم"

خدایا من تمام حرفام را دیشب بهت زدم.قدرت وجلال

و عزت در دست توست.تو میتونی همه چیز رابه یک

باره عوض کنی....

الان مثل دیشب داغون نیستم اما اینم باز بهت میگم که

من با تو مشورت کردم وقدم برداشتم.خدایااگرهم شاید

بد انتخاب کردم به خاطرنااگاهی من بوده و اگر نیتی

که من با تومشورت کردم برای نهایت کار بوده....

خدایا به من بگو من دارم اشتباه میکنم..بگو که کمک

حسابی به من میکنی و من را از این اوضاع نجات

میدی..بگو نیما همه چیز درست میشه انقدر نگران

نباش.اما خدا من حداقل نیاز به یه دلگرمی دارم.کمک

م کن.من به غیر از تو هیچ کس را ندارم.من را به

خودم وامگذار.بیا قشنگ ترین بهانه ی زندگی من بیا

و زیر بغل های من را بگیر.این طوری رهام نکن...

فکر میکنم هیچ کی را ندارم ها.نذار تجربه ی تلخ

طوبی دوباره تکرار بشه...میخواستم نگم

اما میگم:دیشب توی حرم حضرت معصومه شب

وفات حضرت زینب اقام صاحب الزمان را به دردها

و مصائب عمه اش قسم دادم که مشکلم را حل کنه.و

اقا من همون عرب پا برهنه ام که میاد میگه عباس

حاجتم را بده برم هستم.اره منو همون عرب حساب

کن که با اعتقادکامل امده بگه مشکلم را حل کن برم.

دیگه روی من را زمین نزن.این رسمش نیست.از من

تمنا از تو اجابت....کمکم کنید.کمک.........


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

شاعر شهر من
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385-2:34 AM


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

من دوستدار
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:48 PM

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام
حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

چشم یار از من
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:46 PM


به اختیار گرو برد چشم یار از من
که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود
بهشت و هر چه در او از شما و یار از من

سیه‌تر از سر زلف تو روزگار من است
دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من

به تلخکامی از آن دلخوشم که می‌ماند
بسی فسانه‌ی شیرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر
دگر چه داری از این بیش انتظار از من

به اختیار نمی‌باختم به خالش دل
که برده بود حریف اول اختیار از من

گذشت کار من و یار، شهریارا لیک
در این میان غزلی ماند شاهکار از من


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

نام من عشق است
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:46 PM


نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام زخمی سراپا میشناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟

راه شش صد ساله از دفتر حافظ
تا غزل های شما آیا میشناسیدم

این زمانم گر چه ابره تیره پوشیده است
من همان خورشیدم آیا میشناسیدم؟

پای رهوارش شکسته سنگ دهر
اینک این اافتاده از پا را میشناسیدم؟

میشناسد چشم هایم چهرهاتان را
همچنانی که شما ها میشناسیدم

این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا میشناسیدم؟

من همان دریا یتان ای رهروان عشق
رودهای روح دریا میشناسیدم

اصل من بودم بهانه بود فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا میشناسدم

در کفه فرهاد تیغه من نهادم من
من بریدم بیستون را میشناسیدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه در این ایام
با همین دیدار حتی میشناسیدم

من همانم آشنای سالهای دور
رفته ام از یادتان یا میشناسیدم؟


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

غزل تنهايي
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:43 PM

غزل تنهايي

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي

تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي

از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده است
رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي

تو آتش و من دودم ،دريا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چيزي است تماشايي

چندي است كه پيوندي است پيوند خوشايندي است
بين تو و آيينه ،آيينه و زيبايي

من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش
من زين سو و تو زان سو ،مي آيم و مي آيي

با گردش چشمانت افتاده به ميدانت
انبوه شهيدانت ،تا باز چه فرمايي

بي ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندي است كه طوفاني است ،اين ديده دريايي


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

آن شب
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:41 PM


به كوچه آن شب برفي صداي پاي تو بود
صدا صداي قدم هاي آشناي تو بود

تو از غروب كبودينه باز مي گشتي
غمي غريب در اعماق چشم هاي تو بود

به گوش من همه شب در فضاي خلوت باغ
صداي گرم و دل انگيز و جان فزاي تو بود

شبي كه خواب تو را ديدم و نيا سودم
شب تغزل چشمان دلرباي تو بود

تمام طول شب از چشم تو سخن گفتم
ستاره نيز در آن شب غزل سراي تو بود

تو سايه وار گذشتي زچشم عمراني
تمام روز به چشمم «بروبياي » تو بود


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

رفتنها ، رفتنها
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:39 PM

 من پس از رفتنها ، رفتنها
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

مثل مجنون
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:38 PM

مثل مجنون

آخرش دل را به دریا می زنم
زندگی را رنگ رویا می زنم
هرچه باداباد،هر جا می رسم
دم ز عشقت بی مهابا می زنم
گر مرا از خود برانی عاقبت
مثل مجنون سر به صحرا می زنم
من از این ساحل نشینی خسته ام
با غمت دل را به دریا می زنم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

عشق
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:37 PM

عشق

بمان با من بمان ای آیهء عشق
بمان ای آخرین سرمایهء عشق
بمان تا من به امید حضورت
بیاسایم دمی در سایهء عشق
بمان تا کلبه ای با هم بسازیم
حوالیّ دل و همسایهء عشق
تو محکم کردی از جادوی چشمت
میان سینهء من پایهء عشق
بمان تا بودنت رونق ببخشد
به بزم گرم و بی پیرایهء عشق
تو پاکی بی ریایی مثل دریا
اهورا گونه ای همپایهء عشق
وساحل وارث عشق است پس تو
بمان ای آخرین سرمایهء عشق


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

حرف مردم
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:37 PM

حرف مردم

دل پاکی فدا شد فدای حرف مردم
وگوش ما پر است از صدای حرف مردم
تمام هستی من،دلی بی ادعا بود
که آن هم نیست شد از جفای حرف مردم
چه ساده چشم بستیم بر روی آرزوها
وکشتیم عشق خود را به جای حرف مردم
و ما محکوم هستیم،بدون هیچ جرمی
که تا آخر بسوزیم به پای حرف مردم
خدایا شاهدی تو،که عشق ما زلال است
چرا باید بپوسد،برای حرف مردم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

زمستون هوا سرد دلم از غصه پر درد حبیب من ولم کرد
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:36 PM

زمستونه ، اکثر نقاط هوای سردی حاکم هست ، اول زمستون که بارون میومد ، با خودم می گفتم چقدر انسان هستند که یک جفت کفش خوب ندارند که پاهاشون رو از سرما محفوظ نگه دارند ...
آهای آدم ها ، در هر پست و مقامی که نشستید این یادتون نره که من ، شما و همه آدم های دنیا وسیله ایی بیش نیستیم ، من کاری با دین و دین داری ندارم ، اما این رو خوب میدونم که من به عنوان کسی که خدا بهم فهم داده ، شعور داده ، وجدان داده ، احساس داده ، دل داده ، از روح خودش بر جسم خاکیم دمیده ، وظیفه دارم خوب باشم و پیرو خوبی ها ...
دنیا ، دنیا پول داشته باشی ، مدرک داشته باشی ، پست و مقام داشته باشی ، از این دنیای خاکی ، بیشتر از یک کفن برای خودت نمی بری و هیچ وقتم نمی دونی کی اشهد رو میگی ، پس قدر لحظه لحظه هات رو بدون ، برای انسان شدن هیچ وقت دیر نیست ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

آن نه عشق است
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:33 PM

آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور ، سردارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد


دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

***

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

***

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک " آرش " برد


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

با تو هستم
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:32 PM

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
کجایِ این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا !
چرا اُتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می آیند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از اِمضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

بیخود شده‌ام
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:31 PM

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

ما همه از یک قبیله ی بی چتریم
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:30 PM


ما همه از یک قبیله ی بی چتریم
فقط لهجه هایمان ، ما را به غربت جاده ها برده است
تو را صدا می زنم که نمی دانم
مرا صدا می زنم که کجایم
ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها
ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی می روی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی
باز می گردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان ، ما را به غربت لهجه ها برده است
ای بغض پرکنده در غربت این همه گلوی تر
ای تو را که نمی دانم
ای مرا که کجایم
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

عاشق شدم
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:29 PM


عاشق شدم و محرم اینکار ندارم
فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم

آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم
وان بخت که پرسش کندم یار ندارم

بسیار شدم عاشق و دیوانه ازین پیش
آن صبر که هر بار بد این بار ندارم

یک سینه پر از قصه‌ی هجر است ولیکن
از تنگ‌دلی طاقت گفتار ندارم

چون راز برون نفتدم از پرده که هر چند
گویند مرا گر به نگهدار ندارم

جانا چودل خسته به سودای تو دارم
او داند و سودای تو من کار ندارم

خون‌ریز شگرفست لبت سهل نگیرم
مهمان عزیز است غمت خوار ندارم

مرگم زتو دور افگند اندیشه‌ام اینست
اندیشه‌ی این جان گرفتار ندارم

خون شد دل خسرو ز نگهداشتن راز
چون هیچ کسی محرم اسرار ندارم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

بار دگر جانب یار آمدیم
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:29 PM


بار دگر جانب یار آمدیم
خیره نگر سوی نگار آمدیم

بر سر و رو سجده کنان جمله راه
تا سر آن گنج چو مار آمدیم

نافه آهو چو بزد بر دماغ
دام گرفتیم و شکار آمدیم

دام بشر لایق آن صید نیست
پس تو بگو ما به چه کار آمدیم

پار دل پاره رفوی تو دید
بر طمع دولت پار آمدیم

ای همه هستی مکن از ما کنار
زانک ز هستی به کنار آمدیم

همچو ستاره سوی شیطان کفر
نفط زنانیم و شرار آمدیم

همچو ابابیل سوی پیل گبر
سنگ زنانیم و دمار آمدیم

باز چو بینیم رخ عاشقان
با طبق سیم نثار آمدیم


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

قاصدك
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:28 PM

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
... خوش خبر باشي ، اما ... ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

هیچَش به هیچ کس شبیه
سه شنبه هفدهم بهمن 1385-11:27 PM

هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
نه دلتنگیش مثال آدمیزاد می ماند
نه شادیش
...
تنها شریکِ خاطراتِ ماندگارش
دلِ نداشته اییست
که سالهایِ سال
بارِ جسمِ خاکیش را به دوش می کشد
...
هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
پاییز را از همه فصل ها دوست تر دارد ...
و نگاهش به همه فصلها
پاییزیست
...
هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
نه ستارگان را ستاره می بیند
نه زمین را زمین
...
کودکانه شاد است
کودکانه ساده
...
هیچَش به هیچ کس شبیه ...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

روزگار
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385-3:3 PM

همیشه کسانی هستند که اگه دست رد به سینشون بزنیم باز دوسمون دارن 

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

کلمات و معانی انها
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385-2:59 PM

کلمات و معانی انها
مقدس ترین کلمه ...... خدا

 

زیبا ترین کلمه ...... عشق

 

پر احساس ترین کلمه .... محبت

 

پر معنی ترین کلمه ...... نگاه

 

عالی ترین کلمه ...... دوستی

 

تلخ ترین کلمه ...... جدایی

 

دردناک ترین کلمه ..... خیانت

 

بد ترین کلمه ..... تمسخر

 

عاشقانه ترین کلمه ...... تو


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

سلام
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385-2:53 PM

سلام چند سالته ؟10 سال؟18 سال؟25 سال؟ 40 سال؟...

 

اصلا ٌ ولش کن مهم نیست که چند سال ازخداعمر گرفتی مهم اینه که چند

 

سال از عمرت رو بهره بردی؟ از تعداد روزهایی که خدا بهت داده چند روزش

 

رو بدون اینکه دل کسی رو بشکنی یا دروغ بگی یا غیبت کنی یا... شب

 

سرت رو راحت رو بالش گذاشتی وخوابیدی ؟از ساعت های که داشتی چند

 

ساعت رو صرف کمک کردن به دیگران 

                     شاد کردن دل یه نفر یا علم آموزی کردی؟


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

پشت این پنجره
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385-2:50 PM

 

پشت این پنجره ها دل می گیره    غم وغصه ی دل وتومیدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم    چشمام اشک بارون میشه تومیدونی

عمری غم توی دل زندونی           دل من زندون داره تو میدونی

هرچی بهش میگم توآزادی دیگه     مگه من دوست دارم تو می دونی

می خوام امشب باخودم شکوه کنم   شکوه های دلمو تو می دونی

بگم ای خداچرابختم سیاه است      بخت من چرا سیاه ست تومیدونی

پنجره بسته می شه شب می رسه چشمام آروم نداره تومیدونی

اگه امشب بگذره فردامی شه        اگه فردا چی میشه تو میدونی

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

اخرين لحظه ي
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385-2:49 PM

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته

 

تنها غریب بی کس

تقدیم به کسانی که زندگیشان به رنگ غم نمناکی اشک و لحظه جدایی پیوند خورده

خدایا :
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385-2:48 PM

خدایا :

 

همواره تو را سپاس می گذارم که هر چه در راه تو ودر راه پیام تو

 

بیشتر می روم بیشتر رنج میبرم آنها که باید مرا بنوازد

 

می زنند و آنها که باید همگام باشند سد راهم میشوند آنها که

 

باید حق شناسی کنند .حق کشی می کنند

 

آنها که باید دستم را بفشارند

 

سیلی می زنند آنها که باید در برابر سم پاشی های

 

بیگانه ستایشم کنند تقویتم کنند امیدوارم کنند و

 

تبرئه ام کنند سرزنش میکنند .تضیعفم می کنند نو میدم میکنند

 

متهمم  میکنند تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم

 

و پادشاهی نومید شوم چشم ببندم ورانده شوم....

 

تا تنها امید تو شود

 

چشم انتظاری تنها بر روی تو بازماند تنها از تو

 

یاری طلبم تنها از تو پاداشی گیرم در حسابی که با تو دارم

 

شریکی دیگر نباشد.... !!!

 

 


 |  نویسنده : ۩۞۩یه تنها۩۞۩  |  گروه اجتماعی  |  لينک به نوشته